روش تحقیق استاد دکتر نعیمی قسمت 2
ج) انواع روش تحقیق
یکی از مهمترین تقسیم بندی ها در روش تحقیق، تقسیم آن به دو روش «کمی» و «کیفی» است.[1] وقتی محقق داده را گردآوری، استخراج و طبقه بندی کرد، به مرحله جدیدی از فرایند تحقیق گام می نهد که به مرحله تجزیه و تحلیل داده ها و استنتاج معروف است. در این مرحله از تحقیق، محقق با استفاده از روش های مختلف و با تکیه بر معیار عقل سعی می کند که اطلاعات و داده ها را در جهت آزمون فرضیه و ارزیابی آن مورد استفاده قرار دهد. وقتی سخن از تجزیه و تحلیل داده ها به میان می آید، این تصور حاصل می شود که منظور تجزیه و تحلیل داده ها تنها به شیوه آماری است در صورتی که چنین نیست و این شیوه فقط یکی از طرق مهم تجزیه و تحلیل است.[2]
شیوه تجزیه و تحلیل کمی: این شیوه که به روش تجزیه و تحلیل آماری نیز شهرت دارد، در مورد اطلاعات و داده های کمی به کار می رود. در تحقیقات علوم انسانی روز به روز روش های کمی توسعه می یابند و محققان سعی می کنند پدیده ها، متغیرها، ویژگیها، ارزش ها و باورها را اندازه گیری و کمی نمایند. از این رو روش های آماری برای تجزیه و تحلیل آنها ضرورت می یابد. استفاده از روش های آماری با توجه به نوع و روش تحقیق و هدف محقق متفاوت است و از روش های ساده و اولیه آماری تا روش های پیچیده را شامل می شود. تحلیل کمی در دو سطح انجام می شود سطح توصیف و سطح تبیین. بنابراین تحلیل کمی توصیفی داریم و تحلیل کمی تبیینی. در سطح تحلیل کمی توصیفی، چگونگی توزیع داده های تجربیِ هر یک از متغیرهای مستقل و وابسته، از طریق شاخص های آماری مناسب بیان می شود. در سطح تحلیل تبیینی با علت سروکار داریم و رابطه علی میان متغیرها جستجو می شود. تحلیل کمی یکی از روش های استدلال تجربی در باب فرضیات علمی است. نتیجه تحلیل کمی نیازمند تحلیل تئوریک است و حتی می توانیم آن را معناکاوی کنیم.
روش پژوهش کمی را روشی دانسته اند که برای تبیین پدیده ها به اطلاعات قابل مقایسه متکی است و امر خاصی را در میان مصادیق متعدد بررسی می کند. بنابراین شرط ضروری کاربست این روش آن است که مشاهدات بر مواردی متمرکز شود که از حیثیات خاصی قیاس پذیر باشند. مواردی از قبیل مقایسه میان افراد، دستجات و خصایلی که آسان تر به صورتبندی یا فرمالیزاسیون تن می دهند. اقبال به روش کمی از این جهت است که به نظر طرفداران آن، این روش دقت و عینیت را درتحقیق افزایش می دهد. ریشه این تفکر به مکاتب اثباتگرایی و استقراءگرایی قرون هفده تا بیست بر می گردد.
باید توجه داشت که ریاضیات صرفا علم کمیت نیست و بنابراین استفاده از ریاضیات برای طراحی یک الگو در فهم پدیده ها، لزوما خصلت کمی به آن نمی دهد، حتی صرف حضور عدد نیز کمی بودن یک پژوهش را ایجاب نمی کند. پژوهشی کمی است که در آن از اندازه های حقیقی و نه نمادی به صورت گسترده استفاده شده باشد. اندازه در معنای وسیع آن عبارت است از منطبق کردن عملیات تجربی دقیقِ مربوط به یک پدیده با عملیات محاسبه میان اعداد و ارقام.
شیوه تجزیه و تحلیل کیفی: چون داده های بسیاری از تحقیقات علمی کمی نبوده و جنبه آماری ندارد، معیار و مبنای دیگری غیر از روش های آماری باید برای تجزیه و تحلیل آنها به کار رود. این مبنا و معیار مشخصا تفکر و استدلال و استفاده از روش های منطقی است. در تحلیل کیفی داده های گردآوری شده از نوع داده های کیفی هستند. البته باید توجه داشت که اگر محقق احساس کند روش آماری نتیجه ای داده که با عقل و منطق جور در نمی آید، باید نتایج روش آماری را کنار بگذارد و به عقل و منطق بها دهد.
گفته شده که روش کیفی به واسطه موضوعی که برای شناخت برمی گزیند و به واسطه استفاده خفیف آن از ابزارهای رایج در تحقیق تجربی از روش کمی متمایز می شود. تعبیر پژوهش کیفی یک تعبیر عام است که شامل روش های متنوع مطالعه پدیده های اجتماعی در جایگاه اصلی، عادی و طبیعی آنها می شود، از داده ها مستغنی نیست، اما پس از استخراج داده ها به جای گذاشتن آنها به محک تحلیل آماری به تجزیه و ترکیب غیرمقداری آن مبادرت می کند. این روش قاعدتا به سراغ پدیده های می رود که بنا به ماهیت اندازه پذیر نیستند و امور انسانی را با روش هایی مورد بررسی قرار می دهد که از کدگذاری و جدول بندی نظام یافته می گریزد و به تفهم و درک از درون از یک سو و شناخت استقرایی و گاه قابل تعمیم محدود از سوی دیگر متکی است. تحقیقاتی از این دست، به توصیف نهادها، موقعیت ها و افراد خاص می پردازد و از مشاهدات آزمون گرا که می تواند به تحصیل داده های کمی دقیق و گسترده منجر شود و پایه و مایه روش آزمون و خطاست، کناره می گیرد.
پیش فرض این تحلیل آن است که پدیده ها و کنش های اجتماعی افراد ماهیتاً معنادار هستند. به عبارت دیگر ذهنیت گرایی یعنی اهمیت دادن به فضای ذهنی بازیگران در فهمِ امرِ اجتماعی و تلاش برای نفوذ در آن و درک معنایی که آنها خود به رفتار خود می دهند، مورد دفاع روش کیفی است. بنابراین در این روش محقق به جای منتزع کردن یک وجه خاص از موضوع تحقیق و بررسی آن در شرایط متفاوت و وارد کردن نتایج در دسته بندی های استاندارد، به گونه ای پویا و متکی به خلاقیت و توانایی هایِ خاصِ خود، به برآورد و ارزیابی مجموعه یک پدیده خاص که در بستر طبیعی خود در یک دوره طولانی در حال تولد و تکامل است، می پردازد. در مشاهده کیفی، دغدغه اصلی محقق بی طرفی نیست، بلکه صمیمیت اتصال است که می تواند بار معنایی مشاهده را افزون کند. بنابراین می توان به طور خلاصه چشم انداز کل گرایانه، متفرد کردن موارد خاص،ذهنیت گرایی و اتصال مستقیم میان سوژه و ابژه تحقیق را از اوصاف روش تحقیق کیفی دانست.
برخی از گرایش ها و روش های علمی و فلسفی هستند که به روش کیفی وابسته اند. نخستین مورد از این گرایش ها، فنومنولوژی است که ساختار و ماهیت تجربه پدیده ها را جست و جو می کند.اینکه چگونه انسان ها چیزی چون یک سازمان، یک رابطه، یک هیجان ... را به وسیله حواس خود تجربه می کنند؟ این، پرسشِ اساسیِ مطالعاتِ پدیدارشناسیِ ادموند هوسرل[3] فیلسوف آلمانی است که اصل موضوعه فلسفی وی می گوید انسان صرفا مستعد دانستن اموری است که حواس او دریافت می کند و معانی ای که به این تجارب نسبت داده می شود. در ابتدا دانش ما بر تجارب حسی مبتنی است، اما این تجربه باید توصیف و تفسیر شود. توصیف و تفسیر یک تجربه چنان به یکدیگر وابسته اند که عملا یک چیز می شوند. در چنین دیدگاهی واقعیت مستقل وجود ندارد. تنها همان چیزی مورد اعتناست که افراد از تجارب خود در می یابند. دو مطلب در این نگرش نهفته است: مطلب اول که بیشتر هویت فلسفی دارد این است که برای شناخت معرفت باید بدانیم تجارب افراد چیست و آنان چگونه این تجاربشان را توصیف می کنند. مطلب دوم که بیشتر هویت روش شناختی دارد می گوید برای یک محقق تنها روشِ فهمِ اموری که افراد دیگر تجربه می کنند این است که در جایگاه آنان قرار گیرد و تجاربشان را تکرار کند.
مورد دوم از گرایشهای روش کیفی هرمنوتیک است. این رهیافت به دنبال آن است که رفتارها و حوادث را با توجه به شرایطی که در ظرف آن تحقق یافته اند تفسیر کند.فلسفه هرمنوتیکی دیلتای[4](تاریخدان،روانشناس، جامعه شناس و فیلسوف آلمانی)، بررسی دانش تفسیری است که در آن معنا و مفاد وابسته به اوضاع و احوال و جایگاه تاریخی و نیز اهداف شخص محقق است. برای نسبت دادن معنا به یک متن، ضروری است آنچه را مولف در پی انتقال آن بوده است دریابیم و متن را در یک زمینه تاریخی-فرهنگی بنشانیم. علاوه بر این شناخت یک متن ممکن نیست مگر هنگامی که معنای هر بخش آن در پرتو معنای کل متن درک شود. البته هر تفسیر در قالب یک سنت صورت می گیرد و از موقعیت محقق نیز متاثر است و فعالیت تفسیر در خلا و به گونه ای آزاد و رها صورت نمی گیرد. یک محقق هرمنوتیک برای بررسی جایگاه و زمینه و معنا و جهت آنچه انسان ها به انجام آن مشغولند، ناگزیر از استفاده از روش کیفی است. او واقعیت را بر حسب تفسیری که به داده ها نسبت می دهد بازآفرینی می کند، داده هایی که هویت داده بودنشان نیز خالی از تفسیر نیست. اگر محقق دیگری با او جایگزین شود که گذشته دیگری، هدف و نیت متفاوتی و یا نگرش و روش دیگری داشته باشد، حواس خود را بر جنبه دیگری از واقعیت متمرکز می کند و نظریه دیگری می پردازد. بر این مبنا، به منظور قرار دادن یک پژوهش در زمینه هرمنوتیک خاص آن، باید همان اندازه به شناخت محقق همت گماشت که به شناخت مورد تحقیق. نظریه هرمنوتیک دلیل می انگیزد که تنها در چارچوب یک چشم انداز خاص و از یک دیدگاه ویژه و با ملاحظه کامل زمینه و موقعیت می توان به تفسیر پرداخت.
یک نکته در باب روش کیفی و کاربرد آن در علوم انسانی این است که این روش هم همانند روش کمی به دنبال توصیف یا تبیین پدیده های اجتماعی است، منتها در این راه به جای آزمون و تحلیل آماری داده ها، از تفسیر و تفهم و معنایابی سود می برد. به همین دلیل تبیین کیفی صرفا یک تبیین علی نیست. به عبارت دقیق تر تبیین عِلّی فقط یکی از انواع تبیین های کیفی است. هر چند برخی از محققان بر این باورند که وجود رابطه میان دو متغیر، به گونه ای دقیق در روش کیفی قابل آزمون نیست و این روش به سختی می تواند توقعات الگوی علّی را برآورده سازد. به نظر این عده، روابط علی را به کمک یک طرح تجربی و به وسیله گروه شاهد و یا مشاهداتی که به قدر کافی تکرار شده باشد، می توان معلوم کرد. در حالی که روش کیفی به حسب تعریف، طرح تجزیه و تحلیل آماری را بر نمی تابد و بنابراین میان این دو باید به شکافی پرنشدنی اقرار کرد. در مقابل عده ای دیگر بر این اعتقادند که روش کیفی بهتر می تواند به کشف ربطهای علی راه برد زیرا این روش بازتر است و داده های غنی تری را جمع آوری می کند که متنوع و غیر منتظره اند و لذا برای کشف ناشناخته ها شانس بیشتری دارد.
یکی دیگر از تبیین های کیفی تبیین ساختاری است. الگوی ساختارگرا تبیین یک سیستم را در ساختار نهفته آن جست و جو می کند تا از طریق دستیابی به فرمولِ کلیِ ساختار، اجزا را تفسیر کند.این ساختار، که نوعی بازسازی ذهنی واقعیت با الهام از مدلهای منطقی است، خود در قلمرو امور تجربه پذیر قرار ندارد و خصوصا نزد اعضای گروه مورد مطالعه از حضوری ناخودآگاه برخوردار است. برای نزدیک شدن به هسته مرکزی این الگو باید ساختار را همچون منطق درونی ترتیب روابط در نظر گرفت که فهم آن را برای فهم کل مجموعه و عناصر آن باز می کند. در این رهیافت، اوصاف خاص عناصر دخیل در ساخت اهمیت چندانی ندارد، نکته اساسی این است که اجزاء درون نظامی خزیده و جا گرفته اند که ساختار آن نظام به این اجزاء هویت می بخشد یا به تعبیر دیگر هویت این اجزاء را از فرمول کلی آن ساختار به گونه ای استنتاج می شود.این الگو ریشه در رشته زبانشناسی دارد.
تبیین ساختاری بر دو گونه است: گونه اول عبارت است از آشکار کردن همشکلی ساختاری میان دو پدیده. وصف ساختاری در اینجا نشانگر آن است که توازی و همشکلی مورد نظر راجع به دو مفهوم یا دو شیء نیست بلکه راجع به دو رابطه است. گونه دوم تبیین ساختاری عبارت است از بازسازی یک نظام صوری، به گونه ای که هر جزء از آن بر اساس فرمول واحدی قابل استنتاج باشد یا به تعبیر دیگر تفسیر پدیده اجتماعی را به ساختارهای عظیم و ناپیدای زیرین مستند کند. این نوع پژوهش در پی آن است که عناصر را به روابط تحویل کند و هویت هر جزء را با قرار دادن آن در قالب بنیادین معلوم کند، به گونه ای که عناصر متعدد دارای روابط مشترک و تعمیم پذیر باشند. بر این اساس ساخت بنیادین اجتماع است که جایگاه هر پدیده و نسبت میان آنها را روشن می کند و بنابراین تبیین چیزی نیست جز کشف ساختارها و نشاندن پدیده مورد نظر درون آن.
تبیین دیگر تبیین کارکردی است. از دیدگاه کارکردگرایی هر پدیده ای وظیفه خاصی را در منظومه ای که به آن تعلق دارد برآورده می کند. الگوی فوق برای تبیین یک امر اجتماعی بنا را بر این می گذارد که پدیده مورد نظر اثراتی را به بار می آورد که اگر عملکرد خود را متوقف کند نظام اجتماعی کارکرد عادی خود را از دست می دهد. بنابراین می توان هر امر اجتماعی را، که تا حدودی شبیه یک ارگانیسم است، از قِبَل ضرورت کارکردی سلولهای آن شناخت. الگوی کارکردگرا جامعه را همچون یک کل تلقی کند که از جهاتی شبیه یک اندام است. یا درک اجتماع به عنوان یک مجموعه، تبیین کارکردی عبارت است از تشخیص فایده هر جزء برای مجموعه و نیازی است که از آن برطرف می کند. تفاوت میان تحلیل ساختاری و تحلیل کارکردی این است که در اولی، ساختارِ کل است که جزء را تبیین می کند، در حالی که در دومی، کارکردِ جزء در کل است که جزء را تبیین می کند.تفاوت تبیین علی و تبیین کارکردی این است که در اولی پدیده مورد بررسی به عوامل مقدم بر آن ارجاع می شود اما در دومی به پدیده های موخر بر آن نسبت داده می شود زیرا یکی علت گراست و دیگری غایت گرا. در عین حال باید توجه داشت که بسیاری از محققان علوم انسانی، تبیین ساختاری و کارکردی را به تبیین علی تحویل می کنند.[5]
ه) فنون تحقیق(روش های گردآوری اطلاعات)
در خصوص روش های جمع آوری اطلاعات به طور کلی دو روش وجود دارد:
روش کتابخانه ای و روش میدانی(field study)
در روش کتابخانه ای موضوع مطالعه سند و متن مکتوب است. در این روش محقق در پی مطالعه کتب ،مقالات و مجلات ، سایتها و سیستم های اطلاع رسانی رایانه ای و سایر اسناد مکتوب مانند نقشه و حتی تصویر و فیلمها می باشد.
در روش میدانی محقق ناگزیر است برای گردآوری اطلاعات به محیط بیرون برود. مهمترین این روش ها، مشاهده(observation)است.مشاهده گاه کنترل نشده است زیرا موضوع مشاهده قابل کنترل نیست. مثل ستاره شناسی.در برخی از مباحث ژئوفیزیک مثل زلزله هم مشاهده کنترل ناشدنی وجود دارد و یا بررسی انقلاب ها از طریق مشاهده کنترل نشدنی است. به مشاهده کنترل ناشده، رصد(celestial observation) هم می گویند. منظور از کنترل،جلوگیری از حضور عوامل مزاحم است. به مشاهده کنترل شده که خود مشاهده گر بتواند شرایط را فراهم سازد تا نتیجه را مشاهده نماید آزمایش گویند.
آزمایش یکی از روش های دقیق مشاهده علمی است. در این روش، محقق گروهی آزمودنی را برای اجرای آزمایش انتخاب می کند. سپس متغیری را بر آنان وارد می سازد و به مشاهده تاثیر آن متغیر بر گروه آزمایشی می پردازد.آزمایش نیرومندترین روش علمی تجربی است که در آن پژوهشگر شرایط ر به دقت و غالبا در آزمایشگاه کنترل می کند و دست به اندازه گیری هایی می زند تا روابط میان متغیرها را کشف کند. متغیر چیزی است که بتواند اندازه ها یا مقادی گوناگونی داشته باشد. متغیرها دو دسته اند: متغیر مستقل و متغیر وابسته. متغیر مستقل متغیری است که مستقل از کارهایی است که آزمودنی انجام می دهد. به عبارت دیگر متغیر مستقل همان متغیری است که آزمایشگر آن را دستکاری می کند و متغیر وابسته متغیری است که انداره های آن نهایتا تابع اندازه های متغیر مستقل است یعنی همان متغیری که آزمایشگر آن را مشاهده می کند.
در روش آزمایشی ما با دو گروه سروکار داریم. گروهی که شرایط بررسی در آن وجود دارد «گروه آزمایش» و گروهی که شرایط بررسی در آن وجود ندارد «گروه گواه» نام دارد. گروه گواه به عنوان مبنا برای مقایسه گروه های آزمایشی به کار می رود.یکی از خصوصیات مهم در آزمایش قرار دادن تصادفی آزمودنی ها در وضعیت آزمایشی یا گواه است. در غیر این صورت آزمایشگر نمی تواند اطمینان حاصل کند که در ایجاد نتایج آزمایش چیزی به جز متغیر مستقل نقش نداشته است.
در روش آزمایشی دربرخی موارد چند متغیر به طور همزمان تغییر می کنند که یه این آزمایشها، آزمایشهای چند متغیری گفته می شود. روش آزمایش را بیرون از آزمایشگاه هم می توان به کار گرفت. درروش آزمایش اغلب ازغالب مقدار و کمیت سخن گفته می شود یعنی برای دقت دادن به مطالب و بیان آنها اعدادی به متغیرها اختصاص داده می شود. با توجه به مطالب فوق روشن است که از روش آزمایشی برای تبیین استفاده می شود و نه توصیف. به عبارت دیگر برای تعیین علت رویداد یا پدیده است که از آزمایش استفاده می شود و در واقع حدس پژوهشگر آن است که متغیر مستقل، علت و متغیر وابسته، معلول است.[6]
البته باید توجه داشت که همه مسائل رانمی توان با روش آزمایشی بررسی کرد. از سوی دیگرموقعیت های زیادی پیش می آید که در آنها محقق نمی تواند به دلیل وجود عوامل مزاحم فراوان پی به رابطه علت و معلولی ببرد.بنابراین محقق به دنبال رابطه همبستگی می رود. در تحقیق همبستگی تعیین می کنیم متغیری که بر آن کنترل نداریم با متغیری که مورد توجه ماست ارتباط یا همبستگی دارد یا نه. و ضریب همبستگی عبارت است از برآورد میزان رابطه بین دو متغیر.[7] در اینجا هدف ، دستیابی به گزاره های مشاهده معتبر است که از طریق صدق رابطه y=f(x) تایید گردد. این تابع بدان معناست که yتابعی ازx است. بنابراین با افزایش یا کاهش مقدار x ،y هم تغییر می کند. به عبارت دیگر در این تابع y متغیر وابسته و x متغیر مستقل است.
در خصوص روش میدانی باید توجه داشت که اگر امکان اندازه گیری متغیرها وجود داشته باشد،به آن پیمایش(measurement)گویندواگرامکان اندازه گیری متغیرها وجود نداشته باشد،به آن آمایش (calculation)گویند.
نمونه پژوهی(sampelic) هم زیر مجموعه روش میدانی است. در این روش این پیش فرض وجود دارد که مشت نمونه خروار است پس اگر نمونه به طور تصادفی انتخاب شود، نتیجه به کل سرایت می کند. نمونه پژوهی می تواند از طریق کتبی(پرسش نامه) یا شفاهی(مصاحبه) انجام شود.
و)فرایند تحقیق علمی
مساله یابی
اولین قدم در یک تحقیق علمی پیدایش مساله و یا مشکله است. به عبارت دیگر مشاهده ناسازگاری در وضع موجود و درک نوعی تناقض، تعارض و آشفتگی یا اختلال میان معرفت و واقعیت منجر به ظهور مساله می شود. در حوزه تحقیقات نظری تعارض میان نظریه های مختلف و یا تعارض نظریه ارائه شده با واقعیت های بیرونی و تعارض یا تناقض درونی یک نظریه می تواند ذهن محقق را به سوی مساله سوق دهد.
البته باید توجه داشت که مساله علمی در خلا به ذهن خطور نمی کند وزمینه معرفتی محقق در آن موثر است. به عبارت دیگر کار پژوهش پس از انجام مرحله مطالعه آغاز می شود. به عبارتی پژوهش در بستری از آگاهی برای کشف مجهول انجام می پذیرد. در مرحله مطالعه محقق یافته های دیگران و به عبارتی نتایج تحقیقات دیگران ونیز قضایای کلی و نظریه های مرتبط با مساله تحقیق را گردآوری می کند و در صورتی که پاسخ مساله خودرا پیدا نکرد مرحله پژوهش آغاز می کند. علاوه بر این از تجارب پژوهشی دیگران در تدوین چارچوب نظری کار خود و طراحی روش شناسی آن استفاده می کند و تکیه گاهی نیز برای استدلال در مرحله ارزیابی فرضیه ها فراهم می نماید.[8]
بیان سوال تحقیق
مساله علمی مسبوق به معرفت علمی و سوال علمی نیز مسبوق به مساله علمی است. یعنی ابتدا مساله پدید می آید آنگاه سوال آن مطرح می شود. باید توجه داشت که خاستگاه اصلی سوال علمی، دانش علمی است. سوال علمی سوالی است که از ذهنی مسلط به دستاوردهای نظری و تجربی یک حوزه شناختی ناشی می شود. سوال علمی سوالی مرتبط با ادبیات مساله و مستند به آن است. سوال علمی فرموله شده است و پاسخ به آن به تایید و تقویت یا تجدید نظردر برخی از قسمت های دانش مربوط به سوال منجر می شود. پاسخ به سوال علمی حتی ممکن است نظریه های موجود را ابطال کند. به طور کلی پس از پرابلماتیک دیدن واقعه و اثبات وجود بحران در وضع موجود و تعارض یا ناسازگاری میان معرفت و واقعیت است که سوال علمی مطرح می شود.[9] اگر سوال ما مبهم باشد یا پرسشی نداشته باشیم پژوهش ما به نتیجه نخواهد رسید. اصولا تفاوت اصلی تحقیق با مطالعه در همین است که تحقیق مسبوق به سوال است. برای اینکه پرسش تحقیق ما دقیق باشد باید مطالعاتی مقدماتی و کلی پیرامون موضوع کلی صورت گیرد. یعنی سوال در خلا نسبت به یک موضوع پدید نمی آید و حتما پیشینه ای یا اطلاعاتی کلی از یک موضوع است که سوالی را درذهن محقق پدید می آورد.[10] ممکن است دانشجویانی نسبت به انتخاب موضوع یا طرح سوالی مبادرت ورزند و از آنجا که خود اطلاعات زیادی راجع به موضوع ندارند تصور می کنند که قبل از آنان کسی به آن موضوع نپرداخته است و لذا هیچ منبعی در آن زمینه وجود ندارد در حالیکه اینان جهل خود را تعمیم می دهند و این امر ناشی از عدم انجام مطالعات مقدماتی است.ضمن آنکه سوال و طرح درست آن می تواند از پراکنده خوانی و پراکنده گویی جلوگیری نماید.
نکته دیگر آن است که باید میان موضوع تحقیق و سوال تحقیق تفاوت قائل شد. موضوع تحقیق عام تر و گسترده تر از سوال پژوهش است. ازدرون موضوع تحقیق می توان سوالات متعدد و متنوعی را برگزید.[11]
در عین حال پژوهشگر می تواند برای گسترش موضوع و تسهیل درامر پاسخگویی و تدوین پلان تحقیق، سوال خود را تجزیه نموده و آن را به سوال های فرعی تفکیک نماید. شاید بعضی از پرسش ها قابل تفکیک به سوال های فرعی نباشند از این رو نباید کوشید که به طریق تصنعی و ملال آور به طرح سوال های فرعی پرداخت.[12]
تدوین فرضیه
فرضیه برای حل تعارض و ناسازگاری مشاهده شده مطرح می شود. فرضیه حدس و گمان یا پاسخ نظری به سوال آغازین است. نوع فرضیه تابع نوع سوال تحقیق و نوع سوال تحقیق نیز تابع نوع تحقیق است. بنابراین اگر تحقیق از نوع توصیفی باشد، فرضیه توصیفی و اگر تحقیق از نوع تبیینی باشد، فرضیه نیز تبیینی خواهد بود. در تحقیق توصیفی، سوال ناظر بر چگونگی واقعه مورد تحقیق است. در تحقیق تبیینی سوال ناظر بر چرایی واقعه مورد تحقیق ماست.[13] برخی از محققان بر این باورند که کار پژوهش را نمی توان بدون فرضیه آغاز کرد. ممکن است انسان دهها و صدها پرسش در ذهن داشته باشد ولی تنها برای اندکی از این پرسش هاست که حدسی یا گمانی یا فرضی یا نظری درذهن دارد. نمها در این حالت است که می توان پژوهش را آغاز کرد. پرسش به خودی خود عقیم است.پرسش مطلق بهت و ابهام را درپی دارد. اما جرقه پژوهش و انگیزه تحقیق آنگاه به وجود می آید که پاسخی احتمالی و ابتدایی در ذهن نقش می بندد و انسان جستجو گر را به تکاپو برای وارسی یا ارزیابی یا اثبات یا رد این پاسخ احتمالی وا می دارد.[14] به همین جهت است که پیش فرض تدوین فرضیه، انجام مطالعات مقدماتی است. فرضیه یک قضاوت مقدماتی است. بدون اطلاعات عمومی نمی توان فرضیه دقیقی تدوین کرد. بدون مطالعات مقدماتی، فرضیه صرفا یک حدس و گمان بی پایه است. هر چه مطالعات مقدماتی یک پژوهشگر بیشتر باشد بهتر می تواند فرضیه ای دقیق و مناسب را تدوین کند.وانگهی مطالعات مقدماتی قبل از تدوین فرضیه برای مراحل بعدی به کار پژوهشگر می آید و نباید چنین تصور شود که مطالعات موضوعی قبل از تدوین فرضیه (البته در صورتی که با هدف پیدا کردن و تدوین یک فرضیه باشد) وقت تلف کردن است. بنابراین یک فرضیه خوب باید در چارچوب تئوری های معتبر تدوین شود و نه بر اساس گمانه زنی بدون مطالعه.
یک فرضیه خوب باید شفاف و صریح باشد تا بتوان به سادگی آن را فهمید و مورد تفسیرهای فراوان و گاه متناقض قرار نگیرد. همچنین در یک تحقیق تجربی فرضیه باید آزمون پذیر باشد و به همین دلیل باید متضمن گزاره ای در باب رابطه میان دو متغیر مستقل و وابسته باشد. قابل وارسی بودن فرضیه مستلزم عملیاتی بودن آن فرضیه است تا بتوان آن را به روشی کمی یا کیفی وارسی و تحلیل کرد. عملیاتی بودن آن فرضیه نیز مستلزم وجود متغیرهای شفاف و حتی الامکان عینی است تا بتوان مدارک، داده ها و استدلال ها را حول آن متمرکز کرد و جمع بندی نمود و از آن نتیجه ای دال بر تایید تا تکذیب فرضیه استخراج کرد.[15]
در حقیقت در یک تحقیق علمی تجربی، باید قبل از رجوع به واقعیت برای گردآوری شواهد تجربی و گذر ازسطح نظری به سطح تجربی محقق نیازمند مجموع تلاشهایی است که طی آن مفاهیم فرضیات تعریف می شوند.مجموع این تلاشها تعریف عملیاتی نام دارد. مفاهیم فرضیات انتزاعی هستند. تطبیق این مفاهیم با واقعیت نیازمند تعریف، تصریح و تبدیل آنها به سنجه[16] های قابل مشاهده و مشخص است. به این فرایند تعریف مفاهیم می گویند. در واقع اولین قدم در گذر از سطح نظری به سطح تجربی تعریف مفاهیمی است که برای همه کسانی که با آن مفاهیم سروکار دارند یک معنا و تعبیر داشته باشد. در تعریف مفاهیم باید قاعده تجربی پذیری و جامع و مانع بودن رعایت شود. تعریف مفاهیم مستلزم تعیین قلمرو معنای آنهاست. در اینجا باید صفات مشترک آن مفهوم باسایر انواع مفاهیم نزدیک کنار گذاشته و ویژگی منحصر به فردی جستجو شود که از طریق آن مفهوم مورد نظر از سایر مفاهیم متمایز گردد. دو نوع تعریف اساسی را می توان از یکدیگر متمایز کرد: تعریف نظری یا تئوریک و تعریف عملی.[17]
تعریف تئوریک تعریفی است که هدف آن تعیین قلمرو معنایی مفهوم است. تعریف تئوریک مستند به ادبیات نظری پژوهش است. در تعریف تئوریک، معنای یک مفهوم از طریق مفهوم یا مفاهیم دیگر، تعیین و راه برای تعریف عملی هموار می شود. در فرایند تعریف تئوریک، محقق به ادبیات علم مربوط به مساله مراجعه کرده و از میان تعاریف موجود یک تعریف را انتخاب یا خود به تعریفی جدید از مفهوم مد نظر دست می زند. ضمن آنکه ابعاد مختلف مفهوم نیز گاه مستلزم تشریح است.[18]
تعریف عملی سطح نظری را به سطح تجربی متصل می کند. از طریق تعریف عملی بین مفهوم و مصداق آن در واقعیت های عینی ارتباط برقرار می شود.در تعریف عملی، مفاهیم فرضیات به سنجه های قابل مشاهده تبدیل می شوند. به عبارت دیگر از طریق تعریف عملی، معرفهای قابل اندازه گیری برای هر یک از مفاهیم فرضیات اقامه می شود. معرف ها را می توان به معرفهای کمی و معرفهای کیفی تقسیم کرد. درواقع محصول نهایی تعریف عملیاتی متغیر است. در تعریف عملی، مفهوم به متغیر تبدیل می شود.بنابراین متغیر بعد تجربی مفهوم است که قابل اندازه گیری و متضمن صفات کیفی و کمی متفاوتی است.[19] توضیح آنکه متغیرها مجموعه های منطقی از صفات هستند. مثلا جنسیت متغیری است که از صفات مونث یا مذکر تشکیل شده است. پس صفت، مشخصه یا کیفیت چیزی است. هر متغیری باید دارای دو کیفیت مهم باشد. اول اینکه صفاتی که آن را تشکیل می دهند باید «فراگیر» باشد یعنی برای آنکه متغیر در تحقیق قابل استفاده باشد باید بتوان هر مشاهده را بر حسب یکی از صفاتی که متغیر از تشکیل می دهد طبقه بندی کرد. مثلا اگر متغیر گرایش سیاسی باشد، نمی توان آن را صرفا بر حسب صفات اصول گرا یا اصلاح طلب تقسیم بندی کرد. در عین حال صفاتی که هر متغیر را تشکیل میدهند باید «مانعه الجمع» باشند یعنی باید بتوان هر مشاهد را بر حسب یک و فقط یک صفت طبقه بندی کرد.بنابراین برای مثال باید شاغل و بیکار را به نحوی تعریف کرد که هیچ کس نتواند در کی زمان هم شاغل باشد و هم غیر شاغل.[20]
یکی از کارکردهای فرضیه آن است که از میان انبوه متغیرهایی که می توانند دریک موضوع خاص تاثیرگذار باشند پژوهشگر بر دو یا چند متغیر خاص متمرکز می شود و از کلی گویی و کلی نگری برحذر می ماند. اغلب دانشجویان یک موضوع را انتخاب می کنند و راجع به آن هر چه که می خواهند می نویسند بدون آنکه بر متغیرهایی خاص متمرکز شوند. یک فرضیه دقیق و دارای متغیرهایی محدود می تواند این مشکل دانشجویان را حل نماید.[21]
آزمون فرضیه
پس از تدوین فرضیه نوبت به آزمون آن می رسد. منتها باید توجه داشت که سخن از آزمون فرضیه در روش تجربی معنادار است. در این مرحله چهار کار صورت می گیرد. ابتدا باید مفاهیم تحقیق تعریف عملیاتی شده و متغیرهای مستقل و وابسته شناسایی و تعریف شوند. سپس به گردآوری داده و اطلاعات همت می شود که به روش مختلف صورت می گیرد .در ادامه این اطلاعات مورد پردازش قرار می گیرند به این معنا که داده ها پالایش می شوند. در اینجا تلاش می شود داده ها مورد بازبینی و کنترل قرار گیرند تا داده ها نامناسب آشکار شوند. به عبارت دیگر پس از مرحله گردآوری اطلاعات، محقق با انبوهی از اطلاعات روبروست که باید از آن برای انجام اقدامات بعدی استفاده کند. به همین جهت باید به طبقه بندی و پالایش داده ها مبادرت ورزد.
در روش های غیر تجربی مرحله پس از ارائه فرضیه (که به نظر برخی باید به آن مدعا یا تز یا فرض اطلاق شود) مطالعه ، تفکر، تعقل و ارزیابی استدلالات و ادله است. در اینجا محقق بسته به نوع تحقیقش ممکن است با هدف توصیف دقیق تر و بهتر،در پی جمع آوری اطلاعات بیشترو دقیق تر و یا یا با هدف تحلیل نظریه ها و مدعاها، درپی استفاده از روش عقلی و منطقی برای کشف پیش فرضها و نتایج یک رای باشد و یا در جهت نقد یک رای یا نظر باید در پی یافتن استدلالات و و ادله باشد.
تجزیه وتحلیل داده ها و استنتاج و نتیجه گیری
آخرین مرحله تحقیق علمی تجزیه و تحلیل علمی داده ها به روش های کمی یا کیفی و ... است که در پی آن در روش تجربی محقق می تواند به این نتیجه برسد که آیا فرضیه ارائه شده از سوی او به موجب شواهد تایید شده یا رد گردیده است. در سایر روش ها نیز محقق با توجه به مطالعاتی که انجام داده یا اطلاعات پراکنده را سامان داده و منظم و قاعده مند می نماید و یا پیش فرضها و آثار یک رای یا نظر را ارائه می دهد و یا ممکن است با نقد و بررسی یک مدعا به به تایید یا رد یک رای یا نظر یا ارائه یک نظریه بدیل همت گمارد.این مرحله، مرحله نتیجه گیری و تعبیر و تفسیر است.
ز) ارزیابی نتایج یک تحقیق و نظریه های علمی
در باب ارزیابی نظریه ها و نتایج یک تحقیق علمی نظریات فراوانی وجود دارد که ذیلا چند نمونه از آنها ذکر می شود:
گفته شده که برای اینکه یک نظریه علمی مورد پذیرش قرار گیرد، روش های جمع آوری اطلاعات در نیل به آن نظریه باید علمی باشد. منظور از علمی بودن روش گردآوری اطلاعات این است که اولا این روش ها باید فاقد سوگیری باشند(unbiased) و نیز از پایایی برخوردار باشند به این معنا که اگر افراد واجد صلاحیت همان مشاهدات را تکرار کردند به نتایج همانند برسند.(reliability)[22]
همچنین گفته شده که یک نظریه باید چند ویژگی داشته باشد: اول اینکه مفید باشد به این معنا که با اطلاعات پژوهشی رابطه متقابل و پویا دارد.یعنی نظریه تعدادی فرضیه به بار می آورد که میتوان آنها را از طریق پژوهش بررسی کرد و از این رو اطلاعات پژوهشی در ختیار ما می گذارد. این اطلاعات به نظریه برگردانده می شوند و آن را بازسازی می کنند. دانشمندان از این نظریه که به تازگی تنظیم شده است فرضیه های دیگری را استخراج می کنند که این به پژوهش بیشتر و اطلاعات اضافی منجر می شود و به نوبه خود به نظریه را گسترش بیشتری می دهد. دوم اینکه نظریه باید ابطال پذیر باشد. سوم اینکه اطلاعات و داده های موجود و پراکنده را سازماندهی نماید و آن را منظم و طبقه بندی نماید. چهارم اینکه قادر باشد دانشمندان و کاربندان خود را هدایت کرده و به حل مشکلات روزمره آنها یاری رساند. پنجم نظریه باید همسانی درونی داشته باشد یعنی اجزای تشکیل دهنده آن از لحاظ منطقی سازگار باشند. به عبارت دیگر مرزهای آن به دقت مشخص شده اند و زبان همسانی دارد یعنی اصطلاح واحدی را در دو مفهوم متفاوت و یا دو اصطلاح متفاوت را برای اشاره به یک مفهوم به کار نبرده است. به همین جهت است که مفاهیم و اصطلاحات به کار رفته در یک نظریه باید به روشنی و به صورت عملیاتی تعریف شده باشند. تعریف عملیاتی تعریفی است که واحدها را بر حسب رویدادها یا رفتارهای قابل مشاهده توصیف می کند که بتوان آنها را اندازه گیری کرد. ششم اینکه نظریه باید از قانون ایجاز تبعیت نماید یعنی تا حد ممکن ساده تر و مختصرتر و قابل فهم تر ارائه شود.[23]
در جایی دیگر گفته شده که برای ارزشیابی تئوریها و تعیین ارزش راستی گزاره های علمی و فهم اینکه ادعای یک کشف، یک قانون علمی چقد اعتبار دارد یک رشته قواعد روش شناختی و یا ارزشهای ابزاری روشی وجود دارد که مجموعه آنها می تواند نقش معیار ارزیابی عقلانی را بازی کندو به طور کلی هماهنگی، گستره، دقت، زایایی، سادگی و ظرفیت حل مشکلات و معماهای علمی مهم ترین خصوصیاتی است که یه واسطه آن ضریب حل مشکلات و معماهای علمی می شود:
یک نظریه در اولین وهله باید هماهنگ باشد یعنی از هماهنگی درونی برخوردار باشد یعنی برخورداری از تایید منطقی که ناشی از همسازی درونی است یعنی میان اجزاء آن تهافت و تناقضی وجود نداشته باشد چرا که در غیاب این هماهنگی، هرگونه تعارض میان مشاهدات و تحلیل و میان تحلیل با نتیجه، از اتقان نظریه می کاهد. نظریه هماهنگی بیرونی هم باید برخوردار باشد یعنی در حلقه معلومات پیشین درست بنشیند و جا بیفتد و در جغرافیای علم در تعارض آشکار با همسایه های خود نباشد. به عبارت دیگر در اینجا باید تلاشی صورت گیرد برای فهم اینکه نتایج به دست آمده از تحقیق تا چه اندازه در همسازی با نظریه پیشین و مشاهدات بدیهی انگاشته شده است زیرا معمولا انتظار می رود که هر نظریه جدیدی درتناسبی کمابیش با پیش پذیرفته ها باشد، یعنی قرار گرفتن آن در میان مجموعه میراث یک علم بدون ایجاد آشفتگی زیاد در آن، شرط موفقیت است، میراثی که در تمامیت خودنمی تواند کنار گذاشته شود مگر اینکه یک تغییر اساسی در زاویه دید محقق به وجود آید و یک انقلاب علمی صورت پذیرد که البته پدیده ای کمیاب است.(نظریه کوهن را به یاد آورید: حجم عمده پیشرفت علمی در چارچوب حل معماهایی صورت می گیرد که به دوره علم نرمال متعلق است و نه به دوره انقلاب علمی.)[24]
در مرحله بعد نظریه باید از گستردگی برخوردار باشد یعنی باید بتواند حوزه وسیعی را تحت پوشش بگیرد و میدانی از تجارب گسترده در اختیار داشته باشد. نتایجی که از یک نظریه اخذ می شود باید از مرز مشاهدات قوانین و خرده نظریه هایی که از ابتدا کار خود را از آنجا شروع کرده بودند فرارت برود. از پدیده هایبیشتری تایید تجربی بگیرد و پدیده های بیشتری را تبیین کند.
وصف بعدی دقت است. نظریه باید دقیق باشد یعنی بتواند تطابق بیشتر نتایج خود را با نتایج آزمونها و مشاهدات موجود نشان دهد. به خصوص در حوزه علوم فیزیکی، این تطابق باید به زبان ریاضی ترجمه شود. نظریه باید به گونه ای باشد که مطابقت خود را با مشاهدات، صورت بندی ریاضی کند و میزان دقت داده های آزمون را با ارقام بسنجد.
در مرحله بعد نظریه باید آبستن کشفیات جدید باشد، باید میان پدیده های پیشتر شناخته شده، روابط جدیدی در اندازد که در غیاب این تئوری مغفول مانده بود.با کشف خطوط محو در نقشه علم، نظریه جدید چشم انداز جدیدی ترسیم می کند که در آن پاسخهای جدیدی برای پرسش های قدیم و نیز پرسش های جدید و بدون سابقه سربرمی آورد.
همچنین نظریه باید ساده باشد، به این معنا که پدیده ها را به گونه ای نظرم دهد و به رشته کشد که برای تبیین آنها به میزان کمتری فرضیه و به تعداد کمتری عوامل دخیل نیاز باشد.
سرانجام نظریه باید حل مشکل و فسخ معما کند و این اولین و مهمترین وظیفه آن است. هرچه قدرت و ظرفیت یک تئوری در ارائه راه حل برای مشکلات و مساله ها بیشتر باشد، تبیین های بیشتری به بار می آید. تبیینهایی که تدوین و عرضه آن مطلوب نهایی و هدف اساسی دانشمند است.[25]
همچنین گاه ازعینیت به منزله معیاری برای ارزیابی تحقیقات علمی سخن به میان می آید. هنگامی که از عینیت سخن به میان می آید، گاه منظور عینیت یک روش است و آن هنگامی است که روش مذکور به ارائه تصویری تجربی از امور که منطبق با واقع باشد تواناست و گاه منظور عینیت محقق است یعنی وضعیتی ذهنی که بر مبنای آن پژوهشگر دریچه های اندیشه و احساس خویش را بی طرفانه به روی امر واقع گشوده است.[26]
در مقام جمع بندی و نتیجه گیری می توان گفت:
آنچه که منزله معیارهایی برای ارزیابی نظریه های علمی عنوان شد، همانطور که مشاهده می شود بیشتر متاثر از برتری روش کمی و تفکر کمی گرایانه و تجربی در علوم است. اما باید توجه داشت که
اولا در روش کمی، از تعریف مساله تا طرح سوالات پرسش نامه، از جمع آوری اطلاعات خام تا شاخص بندی آنها، از تجزیه و ترکیب داده ها تا تفسیر و تبیین آنها، انبوهی از انتخاب ها بر سر راه محقق است که در مراحل آن تاثیر آموخته های علمی و روشی ودر مراحل اخیرتر، جهت گیری ها و عقاید و به طور کلی در هر دو تاثیر هر آنچه محصول درک شهودی و احساس کلی نسبت به درستی یک مطلب است بر آن انتخابها اجتماب ناپذیر است. بنابراین تصور عینیت به خودی خود و بذاته درتولید علمی معنای چندانی ندارد.[27]
ثانیا استفاده از ارقام درروش کمی نوعی ترجمه کمابیش آزاد از روی متن داده های کیفی است و به همین دلیل هم ضامن دقت نیست. مشکل دقت در علوم اجتماعی بیش از آنکه مشکل روش باشد، مشکل موضوع است. پدیده های اجتماعی علی الاصول به سختی و به طور ناقص تن به اندازه پذیری می دهند و در این صورت توسل به ارقام این مشکل را بیش از آنکه برطرف کند پنهان می کند.[28]پیچیدگی رفتارهای اجتماعی به حدی است که در بسیاری مواقع مدل سازی از آن و حذف ابعاد غیر کمی قسمت عمده ای از هویت آن را خدشه دار می کند.[29]
ثالثا به دلایل فوق برخی معتقدند که معیارهای کمی مانند دقت، عینیت ، قطعیت یا آزمون پذیری و ... فقط یکی ازمعیارهای ارزیابی نظریه های علمی است. معیار دیگر غنای معنایی و قدرت تبیینی نظریه است.[30] بر این اساس باید دید یک نظریه تا چه حد در فهم و تفسیر و عمق بخشیدن به یک پدیده اجتماعی موفق است. در واقع فرض این دیدگاه آن است که یک واقعه خاص زمانمند و مکانمند است که در انبوهی از وجوه، روابط و معانی اشباع است و به همین دلیل آنقدر پیچیده و جامع است که چه بسا فهم آن را با مشکل و تردید مواجه سازد.[31] به عبارت دیگر برای این دسته از متفکران پیش بینی و کشف قوانین کلی و تعمی پذیر در اولویت نیست بلکه یافتن عمق و فهم دقیق تر پدیده ها اهمیت دارد. به نظر اینان به دو دلیل امور اجتماعی و انسانی تابع قوانین کلی آنگونه که پدیده های طبیعی هستند نمی باشند. یکی اینکه امور اجتماعی از ویژگی تاریخیت برخوردارند و دیگر اینکه ماهیت این پدیده ها از انبوهی از توالی ها و تقارنها به وجود آمده است که نوعی انتخاب را ناگزیر می سازد. ضمن آنکه یک وصف اساسی فعالیت های انسانی آن است که رو به هدفی دارند و همین وصف الزام می کند که علاوه بر قراردادن آن در سلسله نظم علی، معنای آن نیز مورد تامل قرار گیرد.[32]
بنابراین هنگامی که گفته می شود علوم اجتماعی علوم تفسیری هستند منظور این است که نتایج یک تحقیق در این حوزه از هر جنسی که باشد به خودی خود سخنی نمی گوید و باید سخنی در دهان آن نهاده شود یعنی معنایی به نتایج تحقیق نسبت داده شود مادامی که یک پارادایم واحد مشی علمی را تحت سیطره خود درنیاورده است و تحقیقات علمی را تحت هدایت و حمایت خود همگرا نکرده است سخنی که در دهان نتایج گذاشته می شود متفاوت خواهد بود. بنابراین باید گفت که اساسا علم یک فعالیت تفسیری است.تفسیر، معنادار کردن نتایج است. حتی در فیزیک و بیولوژی هم دانشمند پس از به دست آوردن نتایج معانی خاصی را به آنها نسبت می دهد. درآنجا هم نتایج خود سخن نمی گویند.[33] با اینحال گفته نمی شود که شیمی یک علم تفسیری است. پاسخ به وحدت یا کثرت پارادایم بر می گردد. هنگامی که یک رشته علمی به نوعی ثبات پارادایمی دست می یابد، به یمن هماهنگی معنایی و معنابخشی هماهنگ آن، می توان چنین انگاشت که نیازی به تفسیر نتایج نیست. پارادایم که به صورت بلامنازع حاکمیت دارد، همواره تمامی ابزارهای لازم را در اختیار محقق قرار میدهد تا او بتواند به شیوه ای یکنواخت همواره معانی واحدی را به نتایج واحدی نسبت دهد. به این ترتیب او در مورد هر تحقیق خاص بر دو راهی تصمیم و انتخاب قرار نمی گیرد. پس استعداد تفاسیر مختلف وجود دارد به شرط آنکه پارادایم های رقیب در صحنه باشند.[34]
به نظر میرسد که علوم انسانی به ندرت این شانس را دارد که در سیطره یک پارادایم واحد باشد و اساسا شکل نرمال این علوم همان حالت انقلابی و رقابتی و به عبارتی غیرنرمال علوم طبیعی است. به علاوه سخن مهم کوهن مبنی بر اینکه اعتبار یک تئوری وابسته به اهمیتی است که جماعت اهل علم بر آن قائل است نیز در مورد علوم انسانی به اندازه علوم طبیعی صادق است.[35] اما مشکل بتوان معیار واحدی را برای مقایسه پارادایم ها پیدا کرد. حامیان پارادایم های رقیب هرگز به تفاهم کامل نمی رسند. هیچ کدام حاضر نیستند تمامی مفرضات غیرتجربی را که حریف او برای تقویت دیدگاه خود به آنها محتاج است بپذیرد. علت آن است که اولا در حوزه علوم انسانی دیدگاه های علمی بنا به ماهیت تفسیری خود تا حد زیادی تابع افکار، عقاید، باورها، آرزوها، احساسات و ارزش های سیاسی، فرهنگی، دینی و ... هستند. و ثانیا ابزارها و روش های تایید یا تکذیب نظریه های علمی از درون یک پارادایم می جوشد و بیرون می اید و در چارچوب آن تعریف می شود.تصور یک سکوی برون پارادایمی که کسی روی آن بایستد و میان دو تئوری رقیب دادرسی کند، مشکل است. همین آزادی انتخاب است که می تواند تا حد زیادی جلوی پیشرفت و توسعه علوم اجتماعی را در مقایسه با علوم طبیعی بگیرد.
اما با این حال به نظر می رسد که اینگونه نیست عالمان در درون یک علم هر گونه نظری را مورد پذیرش قرار دهند و به آن اقبال نمایند از هر گونه هرج و مرج پشتیبانی نمایند. برای ارزشیابی نظریه ها معیارهایی ضروری و چاره ناپذیر است حتی اگر این معیارها از لحاظ نظری دارای اعتبار موقت و از لحاظ عملی قابل جایگزینی با هم و در نتیجه منازعه آلود باشند. در علوم طبیعی به نظر می رسد که همان معیارهایی که گفته شد کمابیش مورد استفاده قرارمی گیرند. در علوم اجتماعی نیز علاوه بر معیار صحت و قدرت میتوان گفت که وجود پدیده ای به نام معنا می تواند تبیین را پیچیده تر کند. بنابراین معناداری عقلانی هم از سوی دیگر میتواند به مثابه معیاری در کنار سایر معیارهای کمابیش کمی جای گیرد.[36]
بخش سوم: علم حقوق و روش تحقیق آن
چهار نوع روش و در نتیجه، چهار گونه علم را می توان و باید از یکدیگر تفکیک نمود:
1.روش فلسفی (گاهی به آن روش عقلی نیز می گویند). روشی است که یک ضابطه دارد و آن ضابطه عبارت است از: «بنشین و بیندیش». به تعبیری دیگر در این روش، به هیچ آزمایشگاه و تجربه یی نیازی نیست.
2.روش تجربی )گاهی به آن روش آزمایشگاهی اطلاق می گردد): روش«برو و ببین».به تعبیری دیگر در روش تجربی از حواس پنچگانه برای دریافت اطلاعات و شناخت استفاده می شود. آن دسته از پدیده ها و آن بخش از جهان را که بتوان از طریق ادراک حسی و یا درون نگری شناخت در حیطه و گستره ی علوم تجربی قرار می گیرد.
3.روش تاریخی (گاهی از آن با عنوان روش نقلی یاد می شود): این روش را می توان روش«برو و بپرس» نام نهاد. رویدادهای تاریخی را از دیگران و گذشتگان می پرسیم. این روش اولا به مطالعه و شناخت رویدادها و پدیده هایی می پردازد که مربوط به زمان گذشته است و ثانیا رویدادها مربوط به گذشته ی انسان است و نه غیر انسان.
4.روش تفسیری: روش «بنشین و تامل کن». در روش تفسیری، بحث از فهم های متفاوت و متکثر از متن به میان می آید. روش تفسیری بر این نکته استوار است که متن ها، دلالت گرند و از چیزهای دیگر حکایت گری می کنند. و ما با روش تفسیری به مدلولی نزدیک می شویم که مورد نظر مولف است.از این رو روش تفسیری، متن[37] را در کانون توجه خود دارد.[38]
پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که حقوق در کدام دسته بندی قرار می گیرد؟ آیا حقوق واقعا یک فعالیت علمی است؟ اگر چنین است روش آن کدام است؟
به نظر می رسد که می توان دو رویکرد را نسبت به رشته حقوق از هم تفکیک کرد. بر اساس یک رویکرد حقوق عبارت است از یک فعالیت فکری غیرعلمی و بر اساس رویکرد دوم حقوق را مثابه یک دانش تلقی کنیم. اما پیش از ارزیابی این دو رویکرد باید در ابتدا ببینیم که اصولا علم چیست و روش به چه معناست و اصولا چرا یک علم به روش نیاز دارد؟
علم تلاش و فعالیتی جمعی است که هدف از آن کسب،تجمیع و نظام مند کردن معرفت است. البته معرفت امری متفاوت از دیدگاه های فردی است و باید برای همه یکسان باشد. بنابراین اگر رشته حقوق می خواهد یک دانش تلقی گردد باید هدفش کسب، تجمیع و نظام مند کردن معرفت پیرامون حقوق باشد که چنین هم هست. بنابراین می توان حقوق را دانش تلقی کرد. از سوی دیگر روش علمی معیاری است که بر اساس آن کیفیت و اعتبار استدلالات در مورد ادعاهای علمی ارزیابی می شود. به عبارت دیگر روش علمی به ما می گوید که اولا معرفت کسب شده معرفت قابل قبولی است و استدلال ذکر شده دلیل خوبی برای باور به یک گزاره و مدعای علمی است. بنابراین برای اینکه ما در حقوق دارای روش تحقیق باشیم اولا محققان حقوقی باید فرض گیرند که چیزی به نام حقوق وجود دارد که برای همه محققان یکسان است و ثانیا آنها باید توافق کنند بر سر اینکه چه چیزی می تواند دلیل خوبی برای تایید و پشتیبانی از یک ادعا در خصوص مفاد و محتوای حقوق تلقی گردد. البته باید توجه داشت که از روش به معنای معیار و استانداردی برای تشخیص دلایل و استدلالات خوب، روش به معنای آیین تحقیق به دست می آید. بنابراین محقق باید به دنبال جمع آوری آن دسته از اطلاعات و داده ها باشد که می تواند به منزله دلایلی خوب برای پاسخ به پرسش تحقیقش تلقی گردد.
در مورد تحقیق باید به خاطر داشت که هر پرسش تحقیقاتی درباره یک موضوع است. ماهیت این موضوع تحقیق به همراه نوع پرسش تحقیق، روش مناسب برای تحقیق را تعیین می کند.همچنین هدف از تحقیق هم در این زمینه موثر است. بنابراین روش باید با موضوع ، پرسش و هدف تحقیق مناسب باشد. اصولا روش یک علم به موضوع مورد مطالعه ، هدف و پرسش های مطروحه در آن بستگی دارد. بنابراین این امکان وجود دارد که با توجه به امکان تعدد و سنخ پرسش ها در یک علم، روش های متعددی برای آن تجویز کرد و یا یافت. ولی به طور کلی روش یک علم مسبوق بر پرسش از ماهیت آن علم است.
اما حقوقدانان به دنبال چه هستند؟موضوع مطالعه آنها چیست؟ برای روشن شدن موضوع توجه شما را به این نکته جلب می کنم که در زبان متعارف و تلقی عام حقوقدانان از علم حقوق آن است که علم حقوق دانشی است که به مطالعه قواعد حقوقی و قوانین حاکم بر اجتماع، برای درک و استخراج مفاهیم ، اصول و مبانی این قواعد و قوانین و نیز مطالعه چگونگی اجرای آنها در عرصه زندگی اجتماعی حقوقی می پردازد. اما این همه کاری نیست که حقوقدانان انجام می دهند و نمایانگر همه ابعاد دانش حقوق را نیست. در واقع حقوق به مثابه یک پدیده اجتماعی ابعاد مختلفی دارد و از اجزای مختلفی تشکیل شده است. توضیح آنکه یکی از معانی واژه حقوق، حقوق به معنای نظام حقوقی[39] می باشد. این مفهوم از حقوق را می توان معنای عام آن دانست . در اینجا حقوق به معنای تمشیت[40] مقتدرانه[41]روابط جمعی انسانها است . نظام حقوقی برای عملی ساختن کارآمد هدف خود، یعنی تمشیت یا تنظیم و کنترل روابط اجتماعی اعم از اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و اجتماعی به تدریج و در طول زمان مجموعه ای از مفاهیم ، قواعد ، اصول ، رویه ها ، سازمانها و نهادهای مختلف را در درون خود جای داده است.[42] در این تلقی، حقوق صرفاً قاعده حقوقی یا حق یا حتی مجموعه قواعد حقوقی شمرده نمیشود، بلکه در تصویری جامع ، حقوق مجموعه ای گسترده و دارای ساختاری نسبتاً کلان است که یکی از بخشهای مهم جامعه را تشکیل میدهد.[43] در این معنا، حقوق یک پدیده اجتماعی است، مانند سیاست، اقتصاد ، خانواده ، مذهب و .... حقوق یک نظام اجتماعی است که در داخل آن، مجموعه ای از روابط اجتماعی ـ حقوقی، قواعد حاکم بر این روابط ، نهادهایی که اجرای این قواعد را تضمین میکند و سازمان های حقوقی ای که آن نهادهای حقوقی در چارچوب آن سازمانها به اجرا درمیآیند ، وجود دارد . این نظام حقوقی نیز در ارتباط با دیگر خرده نظامهای اجتماعی قرار می گیرد و با آنها داد وستد دارد.[44] تحلیل و مطالعه نظام مند حقوق،در معنای اعم، میتواند صبغهای فلسفی ، جامعه شناختی ، روانشناختی ، تفسیری ، اقتصادی یا ... داشته باشد. به عبارت دیگر، میتوان به نظام حقوقی یا قواعد حقوقی، از منظر دریچهها و پنجره های گوناگونی نگریست که با توجه به ابزارها ، مفاهیم و روشهای مطالعه، در هر یک از این منظرها و معبرها ، بعد و وجهی خاص از حقوق ، خود را نمایان خواهد ساخت و درک ما نیز از آن عمیق تر خواهد شد.
از باب نمونه حقوق به عنوان یک پدیده اجتماعی ، یک فرآورده انسانی که شامل نهادها ، قواعد ، رویه ها و ... است ، هم می تواند تحت توجه و بحث و فحص فلسفی قرار گیرد .مانند پرسشهایی از این دست:آیا حقیقت حقوقی عینی[45] وجود دارد یا نه و آیا گزاره های حقوقی را می توان به صدق و کذب و یا لااقل عینی و غیرعینی متصف کرد ؟ویژگی یا ویژگیهای حقوق به عنوان یک نظام هنجاری[46] چیست ؟ آیا حقوق یا قانون صرفا ابزاری[47] برای رسیدن به هدف است یا منبعی برای ارزشهای واقعی ؟ به عبارت دیگر نهادها ، قواعد یا نظام حقوقی ابزارند یا خیر ؟[48] چرا باید از قوانین تبعیت کرد ؟ مبنای وظیفه پیروی از قانون چیست و تکلیف پیروی از قانون تا کجاست ؟معیار ارزیابی قوانین چه باید باشد و نظام ، نهادها و قواعد حقوقی بر چه مبنایی باید ارزیابی گردند؟
برخی پرسشها نیز جنبه توصیفی دارند و از بعدی جامعه شناختی یا تاریخی برخوردارند. مانند نهادها و قواعد حقوقی چگونه به وجود آمده اند و تحول یافته اند ؟ شکل و محتوای نهادها و قواعد حقوقی چگونه به صورت فعلی متجلی شده است؟ نظام ، نهادها و قواعد حقوقی چه تأثیری بر سایر نهادها و پدیده های اجتماعی مانند نظم اجتماعی، رشد اقتصادی ، آزادیهای سیاسی و ... دارند ؟ چرا برخی از مردم قانون را رعایت می کنند ولی برخی آن را نقض مینمایند ؟
با توجه به آنچه بیان شد می بینیم که در مطالعه علمی حقوق، با توجه به پرسش های مطروحه می توان روش های عقلی- فلسفی و یا تجربی و یا تاریخی را مورد استفاده قرار داد.این مطالعات متضمن رویکردی میان رشته ای به حقوق هستند که بسیاری از حقوقدانان در کشورهای مختلف مشغول به فعالیت در آنها هستند.بنابراین محققی که در پس پاسخ به پرسشهایی از قبیل آنچه که فوقا اشاره شد، می باشد قاعدتا باید روش مناسبی را برای این کار انتخاب نماید.
اما اکثر حقوقدانان به دنبال چنین فعالیت های علمیی نیستند و فعالیت حقوقدانان بیشتر در وضع قوانین مناسب، یا توصیف، تفسیر و توجیه قوانین موجود، در نظر گرفتن قوانین و تغییرات جدید و ارزیابی قوانین موجود و یا ارائه پیشنهاد برای انجام تغییرات در آن است. به عبارت دقیق تر می توان اهم فعالیت های حقوقدانان را به شرح زیر ترسیم کرد:
الف- تفسیر مواد قانونی: این فعالیت علمی شامل ایضاح مفهوم الفاظ و گزاره های قانونی و حقوقی است. هدف از این فعالیت تعیین مضمون قواعد حقوقی و قوانین است.این مرحله همان چیزی است که به فن حقوقی گفته می شود.
ب- یافتن حکم قانون در خصوص موضوعات معین: این مرحله محتاج دستاوردهای مرحله پیشین است و در ادامه محقق و یا حقوقدان با استفاده از روشهایی خاص این کار را انجام می دهد. مثلا در نظام حقوقی ما مفاهیمی مانند نسخ، تخصیص، قیاس یا وحدت ملاک، اصول عملیه و سایر طرق استنباط در این مرحله کاربرد دارد.
ج-کشف قواعد و اصول حقوقی- این مرحله از کنش حقوقی معمولا توسط دانشمندان و محافل علمی حقوقی صورت می گیرد.در اینجا هدف از مطالعه و تحقیق، یافتن مشابهت ها و تفاوت ها میان مواد قانون و قواعد مختلف است تا از این طریق مواد قانونی و احکام حقوقی طبقه بندی شده و نظام مند گردند و بدین ترتیب محقق می تواند قواعد بنیادی و یا اصول حقوقی که موجه کننده و مبنای احکام و مواد قانونی را تشکیل می دهد بیابد. این امر از دو جهت اهمیت دارد. یکی اینکه این کار، امر آموزش و یادگیری را تسهیل می کند و می تواند راهنمایی برای یافتن حکم قانون در مواردی باشد که این کار از طریق مرحله دوم امکان پذیر نیست و موضوع از پیچیدگی برخوردار است. به عبارت دیگر با کشف قواعد و اصول زیرین یک قانون،می توان به فهم و درک بهتری از آن دست یافت.از این گذشته یافتن قواعد و اصول حقوقی می توان در نقد و ارزیابی قواعد و مواد قانونی کمک نماید. به عبارت دیگر می توان مواد قانونی را از طریق نقد قواعد زیرین و پایه ای آنها نقد نمود. این مرحله همان چیزی است که در نظام حقوقی حقوق عرفی یا کامن لا به دگماتیک معروف است. دگماتیک به معنای تحلیل دکترین حقوقی در چارچوب یک نظام حقوقی خاص است.
د- در مرحله بالاتر حقوقدانان می توانند در پی ارائه یک نظریه کلی پیرامون یک حوزه خاص حقوقی باشند. مثلا دست به ارائه یک نظریه در باب حقوق قراردادها بزنند. ارائه چنین نظریاتی مستلزم آگاهی و کشف ارزشهای حاکم بر این حوزه از حقوق است. به همین جهت اینگونه پرسش ها بیشتر ماهیتی فلسفی دارند و به پرسشهای بخش نخست(فلسفی، که فوقا اشاره شد) نزدیک می شوند. مثلا در حقوق می توان ارزشهایی چون حقهای بنیادی، ارزشهای اخلاقی، عدالت، انصاف ،برابری، آزادی را مثابه ارزشهایی بنیادی در نظر گرفت که اصولی مانند اصل آزادی قراردادها، اصل قانونی بودن جرم ومجازات، اصل استقلال قضات، اصل برابری اصحاب دعوا دربرابر دادگاه، یا اصل احترام به جام و مال انسان ها از آنها سرچشمه می گیرند. در ادامه این اصول مبنایی برای قواعدی حقوقی(دکترین حقوقی) از قبیل رضایی بودن حقوق، اصل صحت قراردادها،اصل لزوم قراردادها، تفسیر بر اساس اراده طرفین، تفسیر مضیق قواعد جزایی، تفسیر به نفع متهم، قاعده منع تغییر دادرس و قاعده جبران خسارت می شوند.[49]
[1] - روش تحقیق در یک دسته بندی دیگر به روش عقلی، روش تجربی، روش نقلی، روش شهودی و روش تاریخی تقسیم می شود. مقصود از نقلی در این جا تعبدی است، مانند روش علم فقه. معیار این دسته بندی طرق یا روش های کسب معرفت است. یعنی ابتدا در پی این بوده اند که ببینند برای کسب معرفت و علم، چه راه ها و روش هایی وجود دارد و سپس بر اساس آن نتیجه گرفته اند که راه های کسب علم هم می تواند روش های فوق باشد. البته باید توجه داشت که برخی از اندیشمندان درون نگری(introspection)، حافظه و وحی را نیز از طرق کسب معرفت می دانند.
در تقسیم بندی دیگر، روش تحقیق به روش هایی مانند هرمنوتیک(تفسیر)، پدیدارشناسی، ساختارشکنی، تحلیل گفتمانی و ... تقسیم می شود.
باید توجه داشت که روش های مذکور در این تقسیم بندی ها نمی توانند برای تحقیقات هنجاری مورد استفاده قرار گیرند و با آنها روش یا ارزش را داوری کرد. همچنین روش های پدیدار شناسانه و امثال آن به دو مقام تحلیل و نقد مربوط می شوند و نه به مقام گزارش و توصیف. نقد می تواند نقد تاریخی (از تقسیم بندی اولیه روش تحقیق) یا نقد پدیدارشناسانه (از تقسیم ثانویه روش تحقیق) باشد.
[2] - در خصوص دو روش کیفی و کمی، نک: حافظ نیا، محمد رضا، مقدمه ای بر روش تحقیق در علوم انسانی، تهران، سمت، تابستان 1386، چاپ سیزدهم، ص 231 به بعد; ساعی، علی، روش تحقیق در علوم اجتماعی با رهیافت عقلانیت انتقادی، تهران: سمت، چاپ دوم، 1387، ص 139 به بعد و نیز مردیها، مرتضی، فضیلت عدم قطعیت در علم شناخت اجتماع، تهران: طرح نو، چاپ دوم ، 1387،صص 23-65
[3]- Edmund Husserl(1859-1938)
[4] - Wilhelm Dilthey(1833-1911)
[5] - مردیها، مرتضی، فضیلت عدم قطعیت در علم شناخت اجتماع، ،صص 23-65; برخی انواع تبیین ها را در علوم انسانی بر اساس نظر پارسونز به صورت زیر دسته بندی نموده اند: پارسنز(فیلسوف آمریکایی) برای تبیین عمل انسان، چهار تبیین را پیشنهاد می کند و معتقد است هر تبیینی در نهایت به یکی از این چهار گونه تبیین منتهی می شود. انواع چهارگانه ی تبیین های عمل انسانی از نظر پاسنز عبارت است از:
تبیین ساختاری: در این تبیین فرض بر این است که هر عمل انسانی، با توجه به عوامل مادی که بر انسان احاطه دارد، شکل می گیرد می توان علم یابی کرد. عوامل مادی که بر انسان احاطه دارند عبارتند از: الف)ویژگی های جسمانی کنشگر. ب)اقلیم جغرافیایی(محیط زیستی که آن عمل در آن رخ داده است). ج)عوامل مادی که انسان خودش را در آن می یابد مثل وضعیتی که به توزیع ثروت ورفاه و خوشبختی و ...می پردازد.یا این که فرد خود را در فقر و غنا می یابد.
تبیین نهادی: تبیین نهادی، توصیه می کند که برای فهم رفتارها، باید سراغ بشر ساخته ها و مصنوعات انسانی برویم. نهادها از ساخته ی های بشری محسوب می شوند. هم چنین قواعد اجتماعی و فرهنگ را انسان خلق کرده است. قواعد اجتماعی به نوبه ی خود به شش دسته تقسیم می شود: قواعد اخلاقی، قواعد حقوق، قواعد ناشی از عرف و عادات و اداب و رسوم، قواعد دینی و مذهبی، قواعد زیباشناختی و قواعد مصلحت اندیشانه.
تبیین نگرشی: در این شیوه گفته می شود که برای تبیین عمل انسانی باید به نگرش عاملین آن رفتارها توجه کرد. نگرش یعنی مجموعه یی از عوامل معرفتی و یا احساسی، عاطفی و هیجانی. این نوع تبیین، معتقد است کنش آدمی را نگرش ها رقم می زنند و شکل می دهند. اما در باب این که نگرش های ما چگونه شکل می گیرد و از کدام آبشخور سیراب می گردد، برخی معتقدند، این تعلقات و وابستگی های ما به گروه ها و اجتماعات است که سبب می گردد نوع خاصی نگرش در ما شکل گیرد.
تبیین روان شناختی: در این نوع تبیین، گفته می شود که باید به درون عامل مراجعه کرد. یعنی به ساختار روانی هر کنشگر رجوع شود تا رفتارهای او قابل فهم گردد. تفاوت در ساختار روانی سبب می گردد که کنش ها و واکنش های هر فرد نسبت به افراد دیگر متفاوت شود. قائلان به رویکرد نهادی و ساختاری معتقدند، این جهان است که رفتار انسان را هم چون سایر موجودات (نبات، جماد و حیوان)، تعیین می کند و آدمی را به سمت و سوی کنش خاصی سوق می دهد، بنابر این، توصیه ی این دو رویکرد این است که باید از متدولوژی علوم طبیعی استفاده کرد. اما رویکرد نگرشی و روان شناختی، در جهت عکس رویکرد نهادی و ساختاری، رفتار و اعمال آدمی را نتیجه ی تلقی و تصوری می دانند که ما آدمیان از جهان داریم.به عبارت دیگر، این تلقی ما از جهان است که رفتار ما را می سازد و نه جهان واقع. به عنوان مثال؛ این که آدمی در هنگام وقوع زلزله چه رفتاری از خود بروز می دهد، ربطی به زلزله ندارد بلکه به تلقی او از این رویداد وابسته است. رویکرد ساختاری و روان شناختی، در باره ی انسان، حکم کلی و تعمیم یافته صادر می نمایند، زیرا معتقدند رفتار انسان یا از سوی جهان تعیین می شود(رویکرد ساختاری) و یا توسط عوامل روان شناختی شکل می گیرد، (رویکرد روان شناختی). به سخن دیگر، از آن جا که علل واحد و یگانه ای، رفتار آدمیان را می سازد پس می توان در باره همه ی انسان ها، حکم کلی صادر کرد. اما دو رویکرد نگرشی و نهادی نمی توانند احکام کلی برای انسان ها صادر کنند زیرا بر این نکته تاکید می کنند که رفتار انسان یا توسط نگرش ها تعیین می شود و نگرش ها بسیار متعدد و متکثرند، و یا از سوی نهادهای اجتماعی، شکل می یابد، و نهادها در جوامع و زمان های مختلف، بسیار متفاوتند.
[6] - بَبی، 1381، جلد دوم، ص 478 به بعد; اتکینسون و همکاران،(1385)زمینه روانشناسی هیلگارد ، صص 52-58
[7] - اتکینسون و همکاران،(1385)زمینه روانشناسی هیلگارد ، صص 52-58
[8] - حافظ نیا، 1386، ص 90
[9] - ساعی،1387،صص 50-51
[10] - اشتریان، کیومرث، مهندسی سوال: راهنمای عملی طرح سوال پژوهش، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، دوره 50، دیماه 1379،ص 181
[11] - اشتریان،1379، ص 182
[12] - اشتریان،1379، ص 192
[13] - ساعی،1387،صص 61-63
[14] - اشتریان، کیومرث،پژوهش با فرضیه آغاز می شود نه با پرسش!، مجله دانشکده حقوق و علوم سیاسی، شماره 65، پاییز 1383، ص 21
[15] - اشتریان، 1383، ص 25
[16] - measure
[17] - ساعی،1387،صص 74-75
[18] - ساعی،1387، ص 75
[19] - ساعی،1387،صص76-79; دراین خصوص همچنین نک:حافظ نیا، 1386، ص 46 به بعد
[20] - بَبی،اِرل،1381، جلد اول، صص 298-299
[21] - اشتریان، 1383، ص 30
[22] - ریتا اتکینسون و همکاران، زمینه روانشناسی هیلگارد، مترجمان محمد نقی براهنی و همکاران، تهران:رشد، 1385،صص 52-54
[23] - فیست، گریگوری و جس، نظریه های شخصیت، ترجمه یحیی سید محمدی، تهران: نشر روان، چاپ اول ، 1384، صص 16-20
[24] - مردیها، 1387،ص 102
[25] - مردیها، 1387،صص 196-197
[26] - مردیها، 1387،ص 100
[27] - مردیها، 1387، ص 105
[28] - مردیها، 1387، ص 106
[29] - مردیها، 1387،ص 112
[30] - مردیها، 1387،ص 122
[31] - مردیها، 1387،ص 125
[32] - مردیها، 1387،صص 134-135
[33] - مردیها، 1387،ص 179
[34] - مردیها، 1387،ص 180
[35] - مردیها، 1387،ص 211
[36] - مردیها، 1387،صص 221-223
[37] - سه نکته در باره ی متن:1.متن به همه ی این موارد اطلاق می شود: .متن مکتوب و نوشتاری، گفتارها، متن مضبوط مانند تابلوها، ایما و اشارات، ژست های بدنی. کسانی انسان را و طبیعت را نیز به منزله ی متن می شناسند. طبیعت از چه چیزهایی حکایت گری می کند: الف) این که خدا وجود دارد. ب) برخی گفته اند از وحدت خدا هم حکایت می کند. ج) برای کسانی، پدیده های طبیعی از صفات خدا حکایت می کند. د) گروهی دیگر معتقدند طبیعت به ما درس اخلاق می دهد. مانند سهراب سپهری. ه) گروه پنجم نیز معتقدند پدیده های طبیعی آدمی را در تنگاهای حیرت یاری می رساند مانند پائلوکوئیلو.
2.آیا متن ها( text) به تنهایی حکایت گرند و یا باید آنها را در context قرار داد تا معنای خودشان را به دست بیاورند؟ کسانی مانند اصولییون، فقها و قدما معتقد بودند که متن به تنهایی حکایتگر است. اما بعد از شلایرماخر و دیلتای، این ایده رد شد و معتقد شدند که برای فهم متن باید آن را در context قرار داد.
3.متن ها ممکن است یک معنا، دو معنا و یا بیشتر را القا کنند و از این جهت با یکدیگر متفاوتند. بنابر این می توان متون را با توجه تعداد معناها درجه بندی نمود. از گزاره های ریاضیات و منطق، یک معنا مستفاد می شود. معنا در بقیه ی متون به ترتیبی که می آید، فزونی می گیرد. متون فیزیک و شیمی، متون علوم انسانی، متون تاریخی، متون فلسفی، متون عرفانی، متون دینی و مذهبی، و در نهایت متون ادبی است که واجد بیشترین بار معنایی هستند. هر چه حکایت گری های متون افزایش یابد، تفسیر مشکل و مشکل تر می گردد.
در اینجا این پرسش مطرح می شود که آیا می توان از تفسیر درست و یا تفسیرهای درست، سخن گفت؟
1.یک پاسخ این است که یک تفسیر درست است و می توان آن را تشخیص داد و بقیه ی تفسیرها نادرست است.
2.پاسخ دیگر می گوید: فقط می توانیم بگوییم کدام تفسیرها نادرستند و اما از باقی تفسیرهای مانده، نمی توانیم بگوییم کدام تفسیر درست و یا درست تر است.
3.پاسخ سوم معتقد است ما نمی توانیم بگوییم کدام تفسیر درست و کدام نادرست است.فقط می توانیم بگوییم کدام تفسیر روشمند است و یا کدام تفسیر روشمند نیست.
4.پاسخ چهارم می گوید همه ی تفسیرها درست اند. (ایده ی مرگ مولف)
5.کسانی هم معتقدند همه ی تفسیرها نادرستند، حتی تفسیری که مولف از متن خودش ارائه می دهد.
6. در نهایت، برخی قایلند به این که از میان تفسیرها، یک تفسیر درست و بقیه نادرستند. اما ما نمی توانیم آن تفسیر درست را تشخیص دهیم. از این رو همه ی تفسیرها (از جهت درستی و نادرستی) با هم برابرند.
[38] - معمولا وقتی سخن از تفسیر به میان می آید واژه انگلیسی hermeneutics مطرح می شود. در این خصوص باید توجه داشته باشیم که وقتی سخن از تفسير میگوييم بايد بدانيم كه در زبان فارسی، عربی و ... كه معادلهای تفسير در آن به كار میرود، تفسير به سه چيز گفته میشود. تفسير گاه نام يك فرآيند است و گاهی فرآورده و گاهی نام يك روش. برای مثال كسی كه آواز میخواند، سه پديده دارد: يكی عملی كه توسط دستگاههای صوتی خواننده انجاممیشود كه اين يك فرآيند است. علاوه بر اين فرآيند، فراوردهای دارد؛ يعنی همان آوازی كه به گوش شنوده میرسد، خود آواز فراورده است. اما سومين بخش، مجموعه اصول و قواعدی است كه خواننده آن را رعايتمیكند. در تفسير اين سه مرحله بايد تفكيك شود: اول فرآيند است، زمانی كه با متن مواجهمیشويم، چه متن مكتوب و چه متن ملفوظ، يك فرآيندی در درون شكوفا میشود و تدريجاً بسط پيدا میكند و اين فرآيندی است كه میتوان به آن تفسير گفت. نتيجه اين فرآيند هنگام مواجهه من با متن است. آنچه كه من از متن حاصلمیكنم، فرآورده است كه اين هم تفسير است و تفسير الميزان فرآورده علامه در مواجهه با متن است و سوم آنكه فرآورده چگونه تفسير شد كه اين روش تفسير كردن، خودش تفسير است. اما در زبانهای مختلف به هر سه مرحله گفتهشده، تفسير میگويند. فرآيند، همان هنر هرمنوتيك است و علم هرمنوتيك همان روش تفسير است، اما سومين امر، فلسفه هرمنوتيك است كه در واقع مربوط به خود فهم است. هرمنوتيك به معنای علم، به هرمنوتيك در معنای هنر و فلسفه هم گفته میشود؛ چرا كه هم به ناظر و هم به عامل نظارت دارد. امروزه رشد هرمنوتيك و علاوه بر آن اقرار عمومی به اهميت آن ناشی از ديدگاه منظرگرايی است و اگر كسی قائل به آن نباشد، علم هرمنوتيك به معنای امروزی جا پيدا نمیكند و به همان معنای قديم میشود. هرمنوتيك از زمانی رشدكرد كه فرهنگ بشر با منظرگرايی رشدكرد؛ يعنی به هيچ جايی از ناكجا نمیتوان نگاهكرد و از آنجايی كه نگاه میكنی، خود جايی است برای نگاه كردن. پس نكته اول آن است كه از ناكجا به جايی نمیتوان نگاهكرد و نكته دو آنكه به همين دليل هيچ كدام از رأیها، رجحان بر ديگری ندارد، حال يكی از اين چيزها متن است و هر فرد، از جايی به آن متن نگاه میكند و شامل مراحل ذهنی و روانی او میشود كه وقتی اينگونه باشد هرمنوتيك رشد میكند.
[39] - law or legal system
[40]- regulation
[41] - authoritative
[42] - کلی ، جان ، تاریخ مختصر تئوری حقوقی در غرب ، ترجمه محمد راسخ ، تهران: طرح نو، چاپ اول، 1382، پیشگفتار مترجم ، ص 11
[43] - علیزاده ، عبدالرضا ، مبانی رویکرد اجتماعی به حقوق ، تهران :سمت، چاپ اول ، 1387،ص 33
[44] - علیزاده ، 1387 ، ص 33
[45] - objective
[46] - normative
[47] - instrument
[48] - ایده اصلی تحلیل مفهومی حقوق ساده است. برای داشتن یک نظریه در باب یک موضوع یا مقوله ای از موضوعات، باید مرز یا معیاری وجود داشته باشد که مارا قادر سازد آنچه را که درون یا داخل موضوع است تشخیص دهیم. اینکه چه چیزی جزو موضوع مورد بحث ماست و چه چیزی نیست. به عبارت دیگر فلسفه تحلیلی حقوق عبارت است از مطالعه ماهیت حقوق و ماهیت مفاهیم حقوقی از طریق تحلیل آنها به اجزای سازنده و جستجو برای شروط لازم و کافی یا بازسازی عقلانی یک رویه . در این خصوص برخی از نظریه قائل به این هستند که حقوق مقوله ای در جهان خارج است که مستقل از کنشها یا باورهای انسانی است. برخی دیگر هم حقوق را مقوله ای ذهنی قلمداد می نمایند که ما به جهان آورده ایم و با آن جهان را به حقوق و غیر حقوق تقسیم می کنیم. البته حقوق یک مفهوم ناحیه ای می تواند باشد یعنی ممکن است جامعه ای خاص واژه ای معادل حقوق نداشته باشد. بر این اساس تحلیل مفهومی به معنای ترسیم حدود و شروط لازم و کافی حقوق و مفاهیم حقوقی است و تعیین ارتباط آن با سایر مفاهیم مشابه که قاعدتا این امر موضوعی توصیف است و نه هنجاری. البته می توان در باب محتوای این مفاهیم اختلاف نظر داشت و اینکه مفاهیم مورد نظر حاوی عناصر هنجاری یا ارزشی هستند یا خیر.
[49] - با توجه به آنچه که گفته شد مراحل یادگیری دانشجویان و کسب مهارتها را نیز می توان متشکل از مراحل زیر دانست: 1- مرحله دانش و اطلاعات حقوقی که دانشجو با تعاریف اصطلاحات و ادبیات حقوقی آشنا می شود.2- مرحله فهم و درک که دانشجو در اینجا توانایی توضیح قواعد و اصول حقوقی را می یابد.3- مرحله اعمال و به کارگیری که دانشجو به حل مسائل حقوقی و پرونده های خاص توانا می شود. 4- مرحله تحلیل که در آن دانشجو در پی تشخیص الگوها و معانی پنهان گزاره ها و مفاهیم است و میان الگوها و اندیشه ها تفکیک می شود و قواعد و قوانین به اجزای آن تجزیه و تحلیل می شوند.5- مرحله ترکیب که شامل جمع آوری دانش از حوزه های مختلف برای تعمیم ، پیش بینی و نتیجه گیری است که برای حل مسائل پیچیده حقوقی نیاز است.6- مرحله ارزیابی است که عبارت است از مقایسه اندیشه ها و انتخاب میان نظریه های رقیب
این وبلاگ توسط دانشجویان ورودی سال 1389 این دانشگاه اداره می شود و اخبار مربوطه در همین وبلاگ قرار می گیرد.